تبليغاتX
ِِAsheghtarin Dokhtare Rooye Zamin Manam
تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی *** کاش یه روز بهم میگفتی من همونم که میخواستی
بچه ها ازتون ناراحتم... من برگشتم اینجا که با همدردی شما حالم بهتر بشه اما هیچکدومتون نمیاین همینطوری حالمو بپرسین....

حالا که میبینم اینطوریه فکر میکنم بهتر بود بر نگردم... و بهتره که کلا برم... شاید وبمو ببندم ....

چون واقعا دیگه ...... !! ولش کن....!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 3:11  توسط tabassom  | 

این قالبو به افتخار آجی پری و آجی گلنازم گذاشتم که خواسته بودن اینجا شاد بشه ....

بچه ها احتمالا اینجارو میبندم یه جا دیگه رو باز میکنم...

بهتون آدرسو میدم...

واسه این پست کسی خبر نمیکنم چون چیزی نداره........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 0:8  توسط tabassom 


سلام بچه ها...خوبین؟؟؟
من اومدم ....من همون تبسم یه سال پیشم که داشت از مهدی مینوشت....
من برگشتم....
برگشتم اما با یه قلب تیر خورده...
اومدم بگم که تو این یه سال که نبودم خیلی فرق کردم...نمیتونستم اینجا بیام...اینجا واسم شده بود یه غمکده...
یه جایی که واقعا اذیتم میکرد...
الان اومدم که داستان مهدی رو تموم کنم....
که لااقل خودمم راحت بشم از این همه فریاد...


خیلی خلاصه میگم...
منو مهدی باهم بودیم....خیلی وابسته تر از قبل..حتی اونم به من وابسته شده بود تا این حد که اصلا نمیذاشت حرف رفتن بزنم...
همه چی خوب بود...بعد عید میخواست بره سربازی...جفتمون ناراحت بودیم...وقتی زنگ زدم بهش واسه خداحافظی صداش میلرزید منم بغضم گرفته بود...
آخه میخواست بره بابل ...گوشیشم نمیتونست ببره...بهم قول داد که بهم زنگ بزنه...
وقتی رفت من خیلی گریه کردم...چون دوباره احساس تنهایی کردم...
وقتی چندروز بعدش برگشت رفتم دیدمش ... دستشو محکم گرفتم...باهاش اون روز خیلی حرف زدم...اونم خیلی خوب بود...وقتی رفت بابل بهم زنگ میزد ....اما بعد یه مدت کمتر شد زنگ زدناش...
به خودم گفتم که خب اونجا نمیتونه...بعد 2ماه آموزشیش تموم شدو اومد ...اما من دیگه نمیشناختمش...مهدی عوض شده بود...خیلی عوض شده بود...
بهش میگفتم میگفت نه...خیلی سرد شده بود بامن...تا وقتی که تو یه شرایط سخت قرار گرفتمو احتیاج به حرفاش داشتم... وقتی باهاش دردودل کردم تنها جوابی که به من داد این بود: عیبی نداره...!!
آخه همین فقط؟؟؟؟ دیگه بریده بودم...با خودم گفتم که بالاخره باید عادت کنم...
تصمیم گرفتم با خودم گفتم که اون الان میدونه من مشکل دارمو ناراحتم...گفتم بهش زنگ نزنم تا وقتی که خودش زنگ بزنه...من از اون روز دیگه زنگ نزدم بهش... فکر میکنین فرداش زنگ زد که ببینه چرا من نیستم؟؟؟
نه زنگ نزد ...منم تحمل کردم..خیلی ازش ناراحت بودم...خیلی ناراحت...حتی زنگم نزد ببینه من مردم یا زنده...اما زنگ نزد...
تا 2هفته بعد زنگ زد گفت من فکر کردم که دوست نداری با من باشی...
آخه این چه فکری بود؟؟اونکه میدونست این چیز امکان نداره...
من بخشیدمش...  4روز بعد بهم گفت پسرعمش فرشاد میخواد با دوستم مینا دوست بشه...میخواست من براش ردیف کنم...اون شب من قبول کردمو باهم خوب بودیم...آخر شب مینا گفت نه دوست نمیشه...منم به مهدی گفتم..اون شب خوب بود..اما صبح که زنگ زدم بهش دیدم که دوباره سرد شده..اون لحظه بود که فهمیدم فقط به خاطر پسر عمش برگشته...
شما جای من بودین چه فکری میکردین؟؟؟ حتی اگه اینجوریم نبوده اما اون اینجوری ثابت کرد..دوباره 2روز بهش زنگ نزدم...اونم نزد...با خودم تصمیم گرفتم که دیگه تمومش کنم..با این رفتاراش دیگه مثل قبل دوسش نداشتم... باهاش تموم کردم...اما اون میدونین چی گفت؟؟؟ گفت که تو با یکی دیگه ای و داری بهونه میاری...من خیلی واسم سخت بود چون اصلا اینطوری نبود..من با هیچکس دیگه ای نبودم...
اون روز خیلی بحث کردیم دوباره ازم معذرت خواهی کرد..منم گفتم ایندفعه دیگه آخرین فرصته...
بهش فرصت دادم...اما اون دوباره شروع کرد..خیلی سرد بود باهام...
یه شب بهش گفتم به من اطمینان داری؟؟ گفت آره دیگه بیخیال شو...این بار چندمش بود که وسط حرفای جدی میگفت بیخیال بشم...
خیلی ناراحت بودم...دیگه دوسش نداشتم..دیگه هیچ حسی بهش ندارم..همون شب خیلی جدی باهاش بهم زدم...تا امروز که یه شماره بهم اس داد که من مهدیم...برگرد...من میخوام باتو باشم...کلی معذرت خواهی کرد گفت الان میفهمم که باید قدرتو بدونم...
اما من دیگه دوسش نداشتم ..اینو بهش گفتم..تا وسط این حرفا فهمیدم که اون اصلا مهدی نبود..وقتی به مهدی زنگ زدم گفت من نمیشناسم این شماررو...بهم میدونین چی گفت؟؟؟ گفت چیشده باز چت شده تو؟؟
خیلی دلمو شکوند...خیلی...
من تاحالا از گل نازکتر بهش نگفته بودم...
خیلی الان ازش ناراحتم..دیگه نمیخوام ببینمش...امیدوارم یه روزی بفهمه که باهام چیکار کرد...الان که فکر میکنم حس میکنم که اون شماره از طرف خودش بود...آخه همه چیزو میدونست از ما و قهرمون...
اما الان نمویدونم چی بگم...فقط میگم هیچکسو مثل امیر همون عشق پایدارم نمیتونم دوست داشته باشم...مهدی فقط یه اشتباه بزرگ بود تو زندگیم...یه اشتباه بزرگ...کاش میتونستنم الان بهش اس ام اس بدمو بگم که : مهدی ... دیگه دوست ندارم.... دیگه حتی بهت فکر نمیکنم..چون امروز دوباره دلم شکست... امیدوارم یه روز بفهمی که چیکار کردی بامن..


بچه ها داستان منو مهدی تموم شد...الان من موندمو عشق قدیمیم با خدای مهربون که ازش ممنونم که کمکم کرد مهدی رو بشناسم..الان میدونم که هیچکس نمیتونه جای امیرو واسم پر کنه... اینجارو میخوام تغییر بدم..به نظرتون از چی آپ کنم؟؟ شما کمکم کنین...
مرسی


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 3:26  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها

واقعا شرمنده که نمیتونم سر بزنم

آخه زیاد نمیتونم بیام

قول میدم در اولین فرصت زود بیام به همتون سر بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 0:4  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبیییییییین؟

ببخشید دیر کردم ...سال نو مبارک امیدوارم هم واسه شما هم واسه من سال خوبی باشه...

یادتونه آخرای سال 89 یه خبر بد شنیدم اما میخوام با جرات بگم که خدا کمکم کردو یه خبر بهم رسید از کسی که میخواستم و واسم خیلی با ارزشه ...حالا حدس بزنین کی این خبرو داد؟؟

خودش..............................

و اون شب من واقعا خوشحال بودم....هنوزم هستم و واسم خیلی ارزش داشت که جوابمو بده....

خدایا ممنوونم که حواست بهم هست بازم فقط از خودت کمک میخوام..

شب چهارشنبه سوری.....

وقتی ظهر از مدرسه اومدم خنه تو راه دیدمش گفتم که دارم میرم امشب با دوستمم گفت باشه منم میام بهت سر بزنم

لحظه شماری میکردم واسه شب...

شب رسیدو اونم اومد با لبخند همیشگیش

باهم یه کم حرف زدیمو بعد رفتیم خونه...ولی ون هنوز از سانارز حرف میزدو منو آزار میداد

حرفاش چیزه دیگه بود کاراش چیزه دیگه..همین که میفهمید گریه کردم زمینو زمانو یکی میکرد....

اصلا دوست نداشت گریه کنم سریع عصبی میشد...حتی یه بار گفت اگه بخوای باز گریه کنی دیگه باهات حرف نمیزنم

من ناراحت میشم وقتی ناراحتی....ازش پرسیدم چرا ناراحت میشی؟ چون واقعا واسم سوال بود اونم گفت چون تو کسی بودی که از اول با منی و واسم مهمه حالت...

من بهش قول دادم ناراحت نباشم

یه شبایی واقعا باهم میخندیدیمو اونم لوس بازی در میاورد...حتی یه شب منو به جایی رسوند که نتونستم

جلو خودمو بگیرم بهش بعداز یه مدت طولانی گفتم دوست دارم....

اونم گفت منم دوست دارم.....

من خیلی خوشحال شدم..چون دوست داشتم این کلمه رو ازش بشنوم....

سراسر عید ما باهم حرف میزدیمو من خوشحال بودم.....

حتی 13 بدر هم به خاطرم اومد تا ببینمش

و تا الان هیچ اتفاق خاصی نیفتاد...البته یه بار ناراحت شدم ازش ولی خیلی قضیه مهم نبود و زود گذشت

ولی دیشب شبی بود که بازم به من ثابت کرد که حرفاشو کاراش باهم فرق داره

دیشب گوشیش خاموش بودو من خیلی نگران بودم...دلمم گرفته بودو با اینکه بهش قول داده بودم که گریه نکنم ولی خیلی گریه کردم....

دست خودم نبود..فکر کردم بازم میخواد بیخبر بره و جواب نده..منم بهش اس دادم که : من باید عادت کنم عیب نداره سهم من اینه....

این اس رو که خوند گفت من عصبی بودمو مجبور بودم خاموش نم حرفاتو حوندم اعصابم بدتر ریخت بهم...اشتباه کردم...

ببخشید ناراحت نباش من اصلا فکر نمیکردم مهدی به من بگه ببخشید و ازم عذر خواهی کنه....

این واسم باور نکردنی بود...

....

بقیش باشه واسه آپ بعد.. بااااای

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 23:30  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین

سال نو مبارک....

وبمو به زودی آپ میکنم...الان یه کم سرم شلوغه...

به همتونم به زودی سر میزنم ببخشید وقت نداشتم بیام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 19:6  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها ببخشید یه کم دیر شد آخه اصلا حال خوبی نداشتم الان یه کم به لطف خدا بهترم.... ولی احتیاج به دعای شما هم دارم...

پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستای گلم و آجی پری تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین

لطفا لحظه ی تحویل سال واسم دعا کنین که سال آینده دیگه تنهایی هام تموم بشه.....خواهش میکنم دعا یادتون نره.......

خب بریم سراغ ادامه ی خاطراتم با مهدی...

اون روز اخلاقش عوض شده بود

خیلی بهم میس مینداخت

شب شد داشتم میخوابیدم که اس داد حالش بده میگفت سر یه موضوعی با خونه دعواش شده خیلی عصبی بود

اون شب نهایته سعیمو کردم که آرومش کنم چون واسم ارزش داشت که به جای اینکه به ساناز بگه به من گفته بود کلا عجیب شده بود....

همینطور اس میدادمو آرومش میکردم ... بعد از اینکه آروم شد گفت یه سوال بپرسم گفتم بپرس

گفت تو با کسی دوستی؟؟؟؟ منم گفتم نه چه طور... گفت همینطوری آخه.......

من خیلی کنجکاو شدم گفتم آخه چی؟؟؟؟

گفت من میخوام باتو باشم چون احساس میکنم وابستگیم به تو بیشتر از سانازه....

من این اس رو خوندمو باورم نمیشد... خیلی خوش حال بودم....دوست داشتم داد بزنم از شادی...

بهش گفتم پس ساناز چی میشه گفت اون با من خیلی سرده

منم گفتم نمیدونم چی بگم واقعا درک کن توبد شرایطی هستم گفت آره میفهمم اون شب خیلی رویایی شده بود واسم

اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه...

خیلی خوش حال بودم از فرداش بیشتر به هم اس مدادیمو میس مینداختیم اما بهد از دو سه هفته انگار حرفا یادش رفت... نمیدونم چرا اینجوری کرد اصلا به ل یادش رفته بود همه چیز نمیدونم شایدم من اینطور فکر کردم آخه میگفت رابطم با ساناز خوب شده...اما هنوز همونطوری مهربون بود

همینطور روزا گذشتو ما باهم بودیم...تا شب 4شنبه سوری.....

 

بچه ها بیشتر از این نمیتونم بنویسم...ببخشید همینم نوشتم که بیش از این منتظر نمونین..

بازم میگم دعا یادتون نره....

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 0:39  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها

من واقعا حالم بده

شرایط روحیم خوب نیس

یه مدت شاید نتونم سر بزنم بهتون ببخشید

واسه ای آپ هم به کسی خبر نمیدم

میخوام ببینم کی به یادمه....

دوباره دم عید و من خبر بد شنیدم.......

خواهشا واسم دعا کنین

امیدوارم با حضور گرمتون منو از این حال درارین

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 1:41  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبییین

من ایندفعه زودتر اومدم که زیاد منتظر نمونین

اما امروز قسمت خاطراتم یه کم فرق میکنه.

آخه به درخواست آجی پری جوووونم میخوام امروز آپم رو از امیرم بنویسم.....

 

نمیدونم از کجا شروع کنم و چه طوری احساسمو بهش بگم...

اصلا نمیشه بیان کرد....

چون دوست داشتم هنوزم که هنوز پا بر جاست...

4سال پیش که از همه جا خسته شدم و نمیدونستم چیکار کنم دقیقا تو اوج تنهایی و اینکه یکی سر یه مسئله که نمیتونم بیان کنم خیلی بد دلمو شکست صورت شخصی رودیدم که من رو از این رو به اون کرد...

چشماش منو گرفت طوری که وقتی دیدمش نفسم بند اومد...نمیدونستم اسمش چیه و کیه انقد دربارش جست و جو کردم که فهمیدم اسمش امیره..... از اون روز اون شد تمام زندگیه من...شبا با یاد اون میخوابیدم روزا هم وقتی چشمامو باز میکردم اونو میدیدم

تو خیابون که راه میرفتم هیچ کسیو به جز اون نمیتونستم ببینم... وقتی اسمشو تو ذهنم تکرار میکردم نمیدونستم دنبال چه معنیی بگردم.... نمیتونستم تعریفش کنم تعریف نشدنی بود انقدر که واسم با ارزشو بزرگ بود

تصمیم گرفتم احساسمو بهش بگم...اما هروقت که احساس میکردم وقتشه میدیدم ازم خیلی دوره...

نمیشد بگم و همیشه تو دلم موند تا الان

جلو چشام بود اما نمیشد بگم ..... این حس من باهام مونده تا الان...

طوریکه دیگه حتی مامانمم فهمیده و فقط به روم نمیاره......وقتی تو اوج تنهایی بهش نیاز دارم و میشینم واقعا گریه میکنم

مامانم میاد و دلداریم میده

اما هر کسی نتونست احساس منو درک کنه... به جز دختر داییم مهتاب که تو هر لحظه ی تنهاییم و دلتنگیم با من بود و هرکاری کرد که من به امیرم نزدیک بشم هنوزم داره اینکارو میکنه....

 

امیرم.....!!!

این خودش یه افتخار بود که 30 اسفند هر چند سال یه بارتم باشم...

همه وقتی به تو رسیدن خودشون هویتشون و وجودشون رو گم کردن...خودشون رو فراموش کردن

خیال میکنی مرگ فقط اینه که یه جسم با چشم بسته و قلبی خاموش را زیر خاک کنن و برایش گریه کنن؟؟؟

نه مرگ این نیس... مرگ حال و روز الان منه....دوریت یعنی مرگ من 4سال که تو مرگ تدریجی ام...

تو میدونی من چی میکشم ؟؟؟

چیزی فراتر از درد... بالاتر از زجر....به خدا تموم شدم تموم کن ای دوری رو.......

چقدر بده آدم دروغ بگه چه بدتر که عاشق دروغ بگه...باور کن قصد دروغ گفتن به تورو هیچ وقت نداشتم و ندارم هرچی تا الان گفتم از ته وجودم....

پس این رو هم برای راحت شدن خیالم مینویسم...

امیرم خیلی دوست دارم عزیزم....

هیچ وقت حتی یه ذره از اندازه ی دوست داشتنم بهت کم نشده و نمیشه....

اول از خدای مهربون که خیلی بهم کمک کرد تو لحظات تنهایی به من صبر داد تشکر میکنم...

دوم از مهتاب که واقعا همیشه درکم کرد.......مرسی مهتاب خیلی دوست دارم.....

و بعد هم از مامان و بابام که منو کمکم میکنن و منو از دوست داشتن منع نکردن........

امیرم بازم میگم دوست دارم و قلبم همیشه واسه تو میزنه....

 

 این جایزه ی سارا جونه که الان دوباره وقتی آپ میکنم اول میشه..... مرسی سارا جوووووووووووووون

این عکسم تقدیم میکنم به آجی پرییییییی جون

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 23:44  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین؟؟؟

ببخشید دیر اومدم

بچه ها خیلیا میگفتن که چرا کمتر مینویسم آخه کم کم داره خاطراتم به اتفاقات زمان حال نزدیک میشه واسه همین کمه

اومدم با ادامه ی خاطراتم آماده این؟؟

 

فکر میکردم که دیگه مهدی رفته....

شب بود داشتم فکر میکردم

خیلی میترسیدم حالا بدون اون چیکار میکردم؟

اون شبیه امیرم بود با وجود اون میتونستم دوری امیرو فراموش کنم

وای بازم تنهایی شروع شد بازم دلهره داشتم

خوش به حال ساناز(دوست دختر مهدی) اون تنها نیست.....

به خودم قول دادم تا وقتی خود مهدی زنگ نزده بهش زنگ نزنم که یه وقت مزاحمش نباشم

باید تحمل میکردم....

بعد از چند شب دوباره میس انداخت ما عادتمون بود که بهم میس بندازیم

منم بهش میس انداختم ...هر چند روز یه بار به یادم میفتادو یه میس مینداخت یا اس میداد حالمو میپرسید

خیلی از این کارش خوشم اومدچون میدونست دوسش دارم منو تنها نذاشت و هرچند وقت حالمو پرسید

این واسم با ارزش بود

روزام همینجوری گذشتن ....خیلی تنها بودم

شب ولنتاین شد خدایا من به کی تبریک میگفتم؟؟ امیر که دوره نمیشد......مهدی که نیست...

تو همین فکرا بودم که مهدی میس انداخت منم بهش اس ولنتاین دادم یه کم اس دادیم ازش با کمال ناراحتی پرسیدم کادو از ساناز گرفتی؟

اونم گفت آره......

واااااااااای خیلی حسرت خوردم 4سال بود که نتونسته بودم به امیر تبریک بگم چون موقعیت نبود.

امیر جلو چشام بود ولی وقتی میخواستم باهاش حرف بزنم ازم دور میشد

خیلی داغون بودم اون روز هم گذشت و کم کم میس انداختن مهدی به من بیشترو بیشتر شد منم نمیدونستم چرا

یه شب اس داد که دلش خیلی گرفته با ساناز دعواش شده بود من ناراحت بودم چون مهدی ناراحت بودم اما یه کم خوش حالم شدم چون مهدی میگفت دیگه باهاش کار ندارم.....

ولی بیشتر از این خوش حال بودم که با من دردودل کرد...ولی فرداش دوباره گفت که ساناز خودش به مهدی زنگ

زده و باهم دارن آشتی میکنن.... خوش حال بودم که مهدی خوش حال بود ولی ته دلم یه کم.......

اما از یه طرف مهدی خیلی بیشتر از قبل به من میس مینداخت...خیلی مهربونتر شده بود......

تا این حد که یه روز وقتی از مدرسه اومدم اس دادو کلی قربون صدقم رفت میگفت دارم آهنگایی که

واسم رایت کردی گوش میدم خیلی قشنگه.... تو خیلی ماهی.... جیگرطلا....و از این حرفا دیگه......

 اون روز مهدی یه مهدی دیگه شده بود ...

بقیش باشه واسه آپ بعدی........

بچه ها یه چیزو میخوام بدونین من امیرو به اندازه ای دوس دارم کهدوست داشتن مهدی در مقابلش یه

 نقطست.... حتی دوس ندارم که فکر کنین اگه امیرو واقعا دوس داشتهم هیچوقت سراغ مهدی

نمیرفتم.... من امیرو با همه ی وجود دوسش دارم...

امیر عزیزترین من بعد خداست......

یه تشکر هم باید بکنم از همه ی دوستام که خاطراتمو دوست دارن و میخونن..... ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 23:36  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین؟

منم خوبم.....ببخشید دیر اپ کردم

امروز شعر کوچه ی فریدون مشیری رو آوردم با ادامه ی خاطراتم

این شعرو خیلی دوس دارم

 

یکشنبه بود از صبح تو مدرسه آرومو قرار نداشتم

دلم شور میزد میترسیدم اگه ببینمش گریه کنم

تا ظهر هر ساعت واسم یه سال گذشت من رفتم خونه

گفت به احتمال زیاد میام

ساعت 3 بود ما 3:30 قرار داشتیم لباسامو پوشیدم رفتم سر قرار

از دور دیدمش تو خیابون میدرخشبد

میترسیدم نمیدونستم چیکار کنم دست بدم یا نه؟ باهام مثل قدیم رفتار میکنه؟

رسید پیش من دستشو آورد جلو دستاشو گرفتم تا آۀروم بشم بعد رفتیم باهم یه جا واستادیم

گفت ببخشید خیلی تذیتت کردم واقعا معذرت میخوام

منم گفتم تو معذرت نخواه من تقصیر داشتم که زودتر بهنت نگفتم

اونم دیگه هیچی راجع به حس من نسبت به خودش نگفت..نمیدونم چرا

شاید از مرورش اذیت میشد شایدم......

خیلی باهم حرف زدیم تا اینکه گردنبندی که واسش خریده بودمو بهش دادمو گفتم: اینو همیشه بذار گردنت باشه... یادت نره

اونم گفت باشه و یه انگشتر بهم داد منم جلوی خودش کردم دستم یه عکسم واسم آورده بود که وقتی دلم واسش تنگ شد نگاهش کنم

سهعت خیلی زود گذشتو باید جدا میشدیم گفتم مواظب خودت باش دستشو گرفتمو نگه داشتم تو دستم نگاهش کردم... خندید...

خداحافظی کردیم بهش اس دادم که رومن همیشه حساب کنه تو هر شرایطی و اونم مثل قدیما با من درست رفتار کرد...انتظار داشتم که واسه همیشه بره اما....

بقیش واسه آپ بعدی.....

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.


در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

 باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید:


یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

 من همه، محو تماشای نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

 شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید

، تو به من گفتی: ـ «از این عشق حذر كن!

 لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

 آب، آیینۀ عشق گذران است،

 تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ -

ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،


چون كبوتر، لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

 تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 اشكی از شاخه فرو ریخت

 مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید!

 یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

 پای در دامن اندوه كشیدم.

 نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

 نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 22:39  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبیییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من ایندفعه زود اومدم که زیاد منتظر نمونین

چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که خیلی خستم از درس و مشق

واااااااااااااااای کی تموم میشه؟؟؟؟؟؟

خب بریم سراغ ادامه ی خاطرات:

دنیا دور سم چرخید نمیدونستم باید چیکار کنم؟

تماتم بدنم بی حس شده بود وای خدا یعنی چی این حرفش؟؟

شب بهش زنگ زدم ازش خواستم بگه

گفتم: من طاقت ندارم صبر کنم تا قرار ..بهم بگو

_:اخه روم نمیشه بگم واسه خودمم سخته

_: بگو بهم بامن راحت باش

_:ببین من با یه دختره دوست شدم دوسش دارم اونم دوسم داره ولی یه مشکل دارم... اونم اینکه بهم گفته نباید با کسی باشم دیگه

واااای چی میشنیدم؟ صدام میلرزید بغض کرده بودم بهش با صدای ناراحتم گفتم: فهمیدم... باشه

گفت صدات چرا اینجوری شد؟ به من بگو توروخدا بد برداشت نکن من هیچوقت تورو از یادم نمیبرم همیشه به یادتم

نمیتونستم چیزی بهش بگم فقط میگفتم باشه

اما تو دلم با فریاد میگفتم: همین؟؟ به یادم میمونی؟ سهم من تو این مدت فقط همین بود؟

بهم گفت چرا اینجوری حرف میزنی؟؟ منم ناراحتم باور کن .. اگه ناراحت باشی دیگه نه من نه تو!

جون مهدی ناراحت نباش

منم فقط میگفتم باشه ولی بغض صدام دستمو رو میکرد گفتم مهدی من مثل یه عروسک بودم تو این قضیه اما ناراحت نباش من از دست تو ناراحت نیستم چون مشکل از منه تو خیلی چیزارو نمیدونی

گفت چه چیزایی؟ گفتم چیزایی که همیشه تو دلم موندو بهتره واسه همیشه بمونه

گوشیو قطع کردم اس دادم که یکشنبه که اومدی ببینمت واسه همیشه از زندگیت میرم گفت این حرفو دیگه نزن

این چه حرفیه؟

نشستم پای کامپیوتر آهنگ مجید خراطها رو گذاشتم

دیگه مجبور نیستی هرجاکه میری

ازم اجازه ی رفتن بگیری.......

یهو زدم زیر گریه خدایا مهدی هم رفت من فقط با اون آروم میشدم اون منو از دوری عشقم نجات داد و باعث شد زیاد احساس تنهایی نکنم اما دوباره من موندمو تنهاییو عشق همیشگیمو غصه......

تصمیم گرفتم حرف دلمو بهش بزنم آره این همین من بودم که اصلا نمیخواستم بهش بگم دوسش دارم...

انگار دستام مال خودم نبود.... همینطوری دستام بی اختیار مینوشتنو منم اشک میریختم

نوشتم: مهدی از همون روز اول احساسم بهت چیزه دیگه بود میفهمی چی میگم؟

گفت: بیشتر توضیح بده

گفتم:الان نمیخوام با گفتن این حرف از تصمیمت منصرفت کنم اما از اولین باری که دیدمت دوست داشتم اما نه به اندازه ی اینکه بهم بگی مامان

خیلی بیشتر از این حرفا... متوجه میشی؟؟

گفت: آره... واقعا نمیدونم چی بگم....

گفتم یعنی چی؟ من الان میخوام تو حرف بزنی

گفت: دهنم بسته شده نمیدونم چی بگم بهت....

و دیگه اون شب اس نداد و منو نتونست مثل همیشه آروم کنه با حرفاش اون شب مهدی دیگه اون آدم همیشه نبود وقتی باهاش حرف میزدم دیگه صداش شیطون نبود خیلی آروم حرف میزدو بهم میگفت ناراحت نباش

.... فرداش بهش اس دادمو قرار یکشنبه رو گذاشتیم.......

این اتفاق واسه سه هفته پیش روز جمعه بود....

بقیش باشه واسه آپ بعدی

ممنون از حضور گرمتوووووون

راستی بچه ها این یه اطلاع رسانیه باید بگم که:

آجییییییییییی پری و ساره جووون و سپیده ی عزیز یه وبلاگ زدن باهم

آدرسش تو لینکام هست به اسم: بزرگترین وب هواداران رضایا.طعمه.اس جی.ارمین

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 23:25  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین؟؟؟؟

من زیاد خوب نیستم آخه ولنتاینه اما من کنار عشقم نیستم.........................

امروز بقیه خاطراتمو آوردم

روزا همینطور میگذشت صبحا که میخواستم برم مدرسه بیدارش میکردم بره سر کار ..همش با هم در رابطه بودیم

یه روز رفته بودم بیرون شال آبی سرم بود بهم میگفت : عزیزم خیلی بهت میاد

اون روز بارون میومد

اون روز با فکر این حرفش تا خونه نفهمیدم چه طور رفتم...بارون شدید تر شده بودو منم زیر بارون....

خیلی دوست داشتم بهم ثابت بشه که حسش به من چیه... یه روز که بیرون بودم یه پسره بهم گیر داد طوری که داشت شونه به شونم میومد

منم به خاطر اینکه میدونستم اگه مهدی ببینه شر به پا میکنه از یه راه دیگه میخواستم برم خونه ولی وقتی از اون راه رفتم دیدم مهدی اونجاست

وای داشتم میلرزیدم از ترس که مهدی عصبانی نشه اون هنوز منو ندیده بود پیشه خ.دم فکر کردم اگه خودم بهش بفهمونم که پسره داره اذیت میکنه مهدی هم فکر بد نمیکنه

به خاطر همین بلند سرفه کردم... مهدی برگشت منو نگاه کرد من بهش پسررو اشاره کردم اول مهدی داشت به من میخندید اما وقتی پسررو دید

خنده از رو لباش محو شد اخم کرد بلند داد زد به پسره که داشت کارای منو مهدیو نگاه میکرد گفت: اقا پسر اون خانم صاحب داره... بدو بیا کنار پسره شروع کرد مسخره کردن منم سرش داد زدم گفتم بره

داشتم از ترس میمردم که یه وقت دعوا نشه

واستادم اونجا مهدی اشاره زد تو برو ولی من یه کم دورتر رفتمو باز واستادم دیدم که داره به پسره یه چیز میگه بعد پسره گذاشت رفت مهدی هم به من اشاره زد که برم خونه

داشتم راه میرفتم که تازه متوجه حرف مهدی شدم(اون صاحب داره...............)یه لحظه بلند زدم زیر خنده از خوشحالی خیلی حرف قشنگی زده بود واسه همین رابطمون محکمتر شد چون خیلی جاها بهم ثابت کرده بود که براش مهمم

خیلی نزدیک شده بودیم درحالیکه وقتی داشتیم ازاون محل میرفتیم جفتمون خیلی ناراحت بودیم

تابستون گذشت من رفتم مدرسه (یعنی همین امسال)

یه روز بهش اس دادم باز دیدم جواب نمیده اعصابم دیگه واقعا خورد شده بود.

دیگه نمیخواستم باهاش حرف بزنم اما دوباره تسلیم شدم درمقابلش...اما دوباره بعداز دوهفته جواب نمیداد نزدیک به یه ماه بود باهاش حرف نزده بودم...

یه روز رفتم محل قبلیمون دیدم واستاده تمام دستام میلرزید نمیتونستم راه برم اما نگاش نکردم شاید اگه میدونست دوسش دارم اینکارو نمیکرد

همین منو دید زنگ زد اما من جواب نمیدادم

تا بالاخره جوب دادم خیلی سنگین حرف زدم باهاش گفت: اونطورب بامن حرف نزدم من نمیتونم تحمل کنم تو نمیدونی چی شده بود باید ببینمت باهات حرف بزنم گفتم چیه؟ گفت اینطوری نمیگم فقط بدون راجع به مونثه

اینو که گفت دنیا دور سرم چرخید................

کاش میشد به عشقم امشب تبریک بگم همون عشقی که باعث شد مهدی بیاد تو زندگیم ولی

عشق من! بدون هیچوقت مهدی جای تورو واسم نگرفته

دوست داشتم به خودت تبریک بگم اما خب نمیشه

ولی از همینجا میگم که:

ولنتاینت مبارک قشنگم بیشتر از هرچیزی تو دنیا دوست دارم عسلم

امیدوارم سال دیگه باهم باشیم خدایا کمکم کن!!!!!!!!!!! بچه ها شما هم واسم دعا کنین.......

خیلی سخته................

این قلبم واسه عشقمه که همیشه مال اونه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 23:38  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوبم چه خبرا؟؟؟؟

بچه ها اومدم با ادامه خاطراتم

 

بهم گفت عاشق شده.....

صفحه ی گوشیمو نگاه کردم چی میخوندم؟؟؟؟یعنی عاشق کی؟؟؟

ازش پرسیدم گفت عاشق یه دختر به اسم فاطمه که منم میشناختمش

دنیا رو سرم چرخید چشمام چی میدید؟؟

باور نمی کردم

حالا چیکار کنم؟؟یعنی بهش بگم که دوسش دارم؟ نه........بهش گفتم اخه چرا اون؟

گفت نمیدونم حالم خیلی بده..

فردا قرار شد برم ببینمش دستام میلرزید

وقتی دیدمش قلبم تندتر میزد یه تیشرت مشکی با شلوار لی طوسی و کتونی همرنگ کفشش پوشیده بود......

باور نمیکردم حرفاشو .... ازش بیشتر توضیح خواستم اونم خیلی چیزارو گفت

یعنی مهدی واقعا دوسش داشت؟؟ نه.... بهم گفت دلم واسش میسوزه

وقتی اینو گفت دلم آروم گرفت پس عشق نبود دلش میسوخت اونروز خیلی باهاش حرف زدم اونم تصمیم گرفت عاقلانه تصمیم بگیره

از هم جدا شدیم من جلو میرفتم اونم پشتم میومد وقتی رسیدم دمه پارک محلمون وای دوباره بهم چشمک زد .

خیلی ناز میشد. بااین کارش بیشتر جذبش میشدم.رفتم خونه شب بهم گفت: چشمات خیلی قشنگه

وقتی اینو گفت داشتم میمردم نه به خاطر اینکه ازم تعریف کرده بلکه به خاطر اینکه دقت کرده بود بهم ...خیلی لذت بخش بود واسم....

روزا همینطور میگذشتو ما باهم بودیم تا اینکه دوباره غیبش زد ولی درحالی که من میذیذمش اما این دفعه بهم زنگ نزد

منم واسه خودم غرور داشتمو نمیخواستم بهش زنگ بزنم چون جواب نمیداد.....

یه مدت گذشت حالم خیلی بد بود .نمیتونستم تحمل کنم.....

یه روز وقتی از جلوش رد میشدم بهم زنگ زد اما من جواب نمیدادم چون ناراحت بودم اونم اینو فمیده بود واسه همین

پشت سرهم زنگ میزد تا بالاخره جواب دادم

اخلاقش عجیب بود غیبش میزد بعد دوباره بر میگشتو به روی خودشم نمیاورد.... منم دیگه عادت کرده بودم به هین اخلاقش

اخه یه عالمه خوبی داشت که باعث میشد اینو نادیده بگیرم

بهش گفتم من غرور دارم منو اینقدر خورد نکن اونم قبول کرد که دیگه اینکارو نکنه

یه شب داشتیم به هم اس میدادیم ساعت 8 بود من رفتم بیرون خرید وقتی رفتم بیرون دیدم خیابون خلوته برقم نیست

خیلی ترسیده بودم به مهدی گفتم گفت بذار بیام برسونمت گفتم نه اما فکر میکنین چیکار کرد؟

یهو دیدم اومد کنارم واستاد گفت سلام واااای باور نمیکردم به خاطر من اومده بود...

اون شب خیلی قشنگ بود.همه جا تاریک... ما داشتیم کنارهم قدم میزدیم....آروم حرف میزدیم...خیلی به هم نزدیک بودیم...

گفت: مامانیییییی رو من همیشه حساب کن...هرکاری بخوای واست انجام میدم....اینکارا که هیچه....با اون صدای نازو آروم و درعین حال شیطون اینارو بهم میگفت......من واقعا خوشحال بودم

منو رسوند دستشو گرفتم ازش خداحافظی کردم و رفت.......

از اینکه واسم ارزش قائل میشد خوشم میومد

شاید خیلیا باخوندن نوشته هام بهم بخندن اما باور کنین تمام این لحظات شیرین بودن واسم

فقط کسانی میتونن درک کنن که عاشق شده باشن یا کسیو دوست داشته باشن

چون حس دوست داشتن باید تو وجود آدما باشه که بتونن خیلی چیزارو درک کنن....

بقیش باشه واسه آپ بعدی اما اگه دوست نداشتین بنویسم بگین دیگه نمینویسم...

قربون همتووون !!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 19:40  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها من زودتر اومدم که منتظرتون نذارم

خوبییییییین؟؟

یه سوال اگه تونستین حدس بزنین آخرش چی میشه؟؟

خوب بریم سراغ ادامه ی خاطراتم

بهم میگفت مامانی...........

من خیلی خوشحال بودم که باهاش بودم چون ایجوری نبود امیر جبران میشد واسم

اونم همیشه به من احترام میذاشتو همیشه هوامو داشت به زبون خودمون غیرتی بود

روزای خوبی بود همینطوری گذشت تا وقتی که یه مدت ازش خبری نشد

خیلی نگرانش بودم فکر میکردم اتفاقی افتاده اما یه روز تو خیابون دیدمش خیلی ناراحت شدم چون بهم خبر نداده بود

زنگ زد عذر خواهی کرد منم بخشیدمش چون واسم خیلی عزیز بود ولی خودش اینو نمیدونست..

عروسیه خواهرش ما هم مهمون داشتیم بهم اس داد بیا بیرون ببین خوب شدم اما من نتونستم برمو به خاطر همین بهش گفتم عکس بگیره بعدا بهم بده روزی که اومد عکسارو بده یهو دستشو اورد جلو بهم دست داد تاحالا دستامو نگرفته بود خیلی لحظه ی قشنگی بود وقتی عکساشو دیدم خیلیییییییییی ناز شده بود ....

محرم باهم بودیم اخه من تنها بودم بعد بهم اس داد که رو به روتم منم دیدمش اما نتونستیم باهم حرف بزنیم چون تو محلمون بودیم نمیشد... بهم گفت هرجا میرم دنبالم بیا این کارش باعث شد که بفهمم واسش مهمم اون روز همینطور گذشت ولی حتی عاشورا هم ما تو یه محل بودیمو وقتی منو دید بهم چشم زد واقعا ناز شد و باعث شد من احساس کنم که پشتم گرمه بهش و منو یاد امیر مینداخت چشمکاش خیلی قشنگ بود بعد محرم قرار گذاشتیم وقتی رسیدم بهم دست دادیم بعد رها رفتیم درمورد پسر داییم باهاش حرف زدم اما یهو دیدم قیافش یه جوری شد ناراحت شده بود بهم میگفت نکنه دوست داره منم گفتم که اصلا اینطور نیست وقتی اینو بهش گفتم دوباره حالش خوب شد اون روز تیپ مردونه زده بود به قول خودش (تیریپ شخصیت)وایی خیلی بهش میومد

روزها همینطور میگذشت و ما باهم بودیم اما بدون اینکه بفهمه من حسم بهش چیه چون بالاخره من دلم پیش امیر بود و نمیتونستم با مهدی بازی کنم اما خوب واقعا به وجود مهدی احتیاج داشتم چون خیلی به امیر شباهت داشت

خودشم اینو میدونست چون بهش گفته بودم اما همون روز اول و بعد از اون دیگه راجع به امیر باهاش حرف نزدم چون میترسیدم ناراحت بشه

تابستون شد باهم بودیم هنوز و روزهای خوبی واسم بود و کمتر احساس تنهایی میکردم.یه شب اس داد که حالم بده خیلی دلم گرفته منم بهش گفتم که با من راحت باشه و باهام حرف بزنه اونم راضی شد که بگه..

گفت عاشق شده

 گفتم عاشق کی؟؟؟ گفت عاشق...................

 

بقیش بمونه واسه آپ بعدیم

فقط بدونین که چیزایی که مینویسم حقیقته.............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 23:42  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها خوبین؟؟؟؟؟؟منم خوبم بد نیستم

از امروزبه آپم یه چیز اضافه میشه یه خاطره طولانی که واسم مثل یه خواب شیرین بود همیشه و الان 3روزه که واقعا داره تبدیل میشه به خاطره و فقط باید یادش بیفتم و دیگه فکر نمیکنم به واقعیت تبدیل بشه........امیدوارم اینجا بتونم با همدردی های شما این خاطراتو نگه دارم

آغاز

مدرسه تعطیل شد...مثل همیشه با یه غم بزرگ اومدم بیرون غمی که 3سال بود وجودمو گرفته بود کسی که این غمو تو وجودم گذاشته بود امیر......... بود که هیچوقت با غمش اذیت نشدم و قشنگترین لحظاتم بود ولی چون از من دور بود همیشه ناراحت بودم تو همین افکار بودم و قدم میزدم که یکدفعه سرمو گرفتم بالا از دور یکیو دیدم سرجام واستادم بیشتر دقت کردم یعنی واقعا خودشه؟؟؟؟ امیره؟اما چرا اینجا؟؟ رفتم جلوتر تنم میلرزید وقتی رسیدم بهش دیدم نه امیر نبود ولی شبیه امیر بود داشتم میمردم اما نذاشتم بفهمه.....

هر روز تو راه میدیدمش تا اینکه بالاخره بهش زنگ زدم......

_تو میدونی چقدر شبیه عشق منی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_جدی نمیدونستم

و........ حرفای دیگه... همه چیزو واسش تعریف کردم...بعد چند روز رفتم دیدمش امش مهدی بود. یادته مهدی کدوم روزو میگم؟

این رابطمون ادامه پیدا کرد یادته؟؟؟؟؟ با اینکه خیلی دوست داشتم ولی وقتی ازم پرسیدی دوسم داری؟ گفتم:مثل داداشمی

کاش ازاول بهت میگفتم

به من میگفتی مامانی.............. وااای هیچ وقت یادم نمیره....

دوستای خوبم بقیشو بعدا مینویسم ... انقد مینویسم تا خاطراتم باهاش تموم بشه.... دیروز همه چیز تموم شد

سعی میکنم زودترآپ کنم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 20:43  توسط tabassom  | 

نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟

تا چندوقت پیش چقدر حالم خوب شده بود

کسی که شبیهش بود باهام خوب بود حرفایی میزد که آروم شده بودم دیگه زیاد دلتنگش نشده بودم اما چه قدر بد ترکم کرد

من بهش گفته بودم که مثل برادرم میمونه اما نمیدونم چرا اینطوری کرد

واقعا حرفی زده بودم بهش که ناراحت شده باشه؟

نمیدونم ...............حتی بهم نگفت چرا رفت.....

چقد باهات حرف دارم وچقد خرابم

کاش لااقل بودی میدادی یه خط جوابم

تو که هی میگفتی تا ته خط باهام هستی

چرا رفتیو با درد دستو پاهامو بستی

چرا؟ هان؟ به خدا تا به من حرفی نزنی

نمیرم تو چرا واقعا رفتی

لااقل یه چیزی بگو بگو دوست نداشتم

بگو از خدام بودکه تو شبو روزت نباشم

یعنی قصدت از اول این بود که بامن نمونی؟

حرف بزن تو که اینقدر نامرد نبودی

هه چی میگم اون دیگه نیست پیشم

چشم تو این امتحانم بیست میشم

 

 

اون نمیدونست که شبیه عشقمه شاید اگه میدونست اینکارو نمیکرد شایدم بدتر میشد....

واقعا گیج شدم....

وقتی هم که فهمیدم مادر بزرگم فوت کرده احتیاج داشتم به عشقم اما نبود توقع هم ندارم بیچاره نمیدونه که... اگه بود من اینطوری نبودم

اما حالا که اون نبود از کسی که شبیه عشقم بود خیلی انتظار داشتم که تو این شرایط پشتمو خالی نکنه

اما...........

یادمه تو شرایطی که به یکی احتیاج داشت راهنماییش کنه پیشش بودم اما اون..............

اومدم اینجا نوشتم که یه کم خالی بشم

ببخشید بچه ها اگه غمگین بودنوشته هام آخه به آجی پری قول داده بودم آپ غمگین نکنم اما واقعا نمیشد ولی احتیاج داشتم حرفامو بنویسم که تو دلم نمونه....

خوب بریم یه کم عکس ببینیم.....................

اینم یه آهنگ سعید اس جی که خیلی این آهنگو دوست دارم

خداحافظ دل بی کسو تنهام داره آروم آروم میره از یادت

اگه بره تو میمونیو غم ها فقط گریه میشه دیگه کارت

بگو تنها نمیذاری بمونم دوست دارم تورو بیشتر از جونم

اگه رفتی بدون که میمیرم میمیره دل دیوونم

گل من تو برو دیگه غصه نخور واسه من

دیگه گریه نکن واسه این دل بی کسه من

گل من جونم واسه عشق تو میمیرم

گل من تو برو دیگه غصه نخور واسه من

دیگه گریه نکن واسه این دل بی کسه من

گل من جونم واسه عشق تو داغونم

قلب من به تو بد نکرد رفتی دیگه برنگرد

خونه بیتو سرده سرد عشق من ولی برنگرد

دست نذار دیگه رو دلم دوست ندارم بهت بگم

خاطراتتو پس بدم رفتی عشقم برنگرد.................

 

اینم دوتا عکس آرمین تقدیم به آجی پری

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 22:48  توسط tabassom  | 

سلام بچه ها شرمنده من یه مدت نمیتونم بیام

مادر بزرگم فوت کرده

شرمنده دوستای خوبم

اگه آژ کردین بهم خبر بدین که هروقت اومدم سر بزنم حتما بگینا

مرسی باااااااااای

+ نوشته شده در  جمعه 24 دی1389ساعت 22:44  توسط tabassom  | 

سلااااااااام

بالاخره آپ کردم یه آپ متفاوت...................

خوبییییییین؟؟؟؟

چه خبراااا؟ منم خوبم امتحانا شروع شده دارم همش درس میخونم

راستی یکی از دوستام وبلاگ زده بهش سر بزنین حتما. به حمایت ما احتیاج داره هاااا این آدرسشه

www.un-rooye-sekkeh.blogfa.com

راستی یه چیز دیگه بعضی از لینکای وبم پاک شده اسم هر کس نیست بگه لینکش کنم

خوب بریم سراغ آپ...

امروز شعر دوتا اهنگو اوردم که خیلی دوسشون دارم یکی از نیاک به اسم دوری و اون یکی از میلاد کیانی به اسم دنیارو نمیخوام که خیلی این آهنگو دوست دارم چون خودش شبیه یکیه............!!!!!!!!!

یه  اهنگ مجید خراطها گذاشتم تقدیم به داداش گلم و یه آهنگ از ارمین تقدیم به پری جووووووووون دوست خوبم که دیروز یه لطفی به من کرد خواستم اینجوری جبران کنم:

 

دنیارو نمیخوام

یادمه کناره تو لب ساحل قدم قدم میزدم

زیر باروون دست تو دست هم

یه عالمه قسم خوردیم باشیم باهم

اما تو رفتیو من موندمو غم

حالا که رفتی از دنیام

دیگه دنیارو نمیخوام دیگه ساحل دریا رو نمیخوام

بیتو من بی کسو تنهام دیگه دنیارو نمیخوام دیگه بارون ابرارم نمیخوام

از حالم بی خبری سخته دربه دری بی همسفری

حرفای خوب تو چه عاشقانه بود واسم ترانه بود

ولی ای کاش اون روزا چه زود نمیگذشتو بود نزدیک اینجاها

حالا زندگیم شده ترانه ی سکوت

حالا که رفتی از دنیام

دیگه دنیارو نمیخوام دیگه ساحل دریا رو نمیخوام

بیتو من بی کسو تنهام دیگه دنیارو نمیخوام دیگه بارون ابرارم نمیخوام

از حالم بی خبری سخته دربه دری بی همسفری

 

دوری

قد یه زندگی راهه فاصله بین منو تو

کاش میشد که من ببینم بار دیگه اون چشاتو

میسپردم بوسه هامو به پر قاصدک از عشق

لحظه های با تو بودن داره هر ثانیش ارزش

از چشمام دوری به قلبم نزدیک بی هم نمیتونیم

منو بی وقفه عاشق کن که دلگیرم از این دنیا

کی میتونه برای من تو یک لحظه بشه رویا

چقد دستاتو کم دارم چقد این خونه دلگیره

ولی وقتی تو اینجایی تمومه دوری میمیره

از چشمام دوری به قلبم نزدیک بی هم نمیتونیم

از خدا میخوام دوباره تورو روبه روم ببینم

محو چشمای تو باشم وقتی رو به روت مشینم

اگه این فاصله میخواد بین ما جایی بگیره

بگیرم تورو تو آغوش تا که این دوری بمیره

از چشمام دوری به قلبم نزدیک بی هم نمیتونیم

بی هم نمیتونیم...................

 

تقدیم به داداشیم:

قراره تنهایی ما روز جدایی فردا بود

خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود

فردا قرار بود منو تو از هم دیگه جدا بشیم

فردا قرار بود همدمه گریه ی بی صدا بشیم

از تو چه پنهون گل من من خیلی وقته بی توام

دیروزو فردا نداره برام چه سخته بی توام

یادش بخیر قلب تو بود برای من سنگ صبور

میخواستم عاشقت کنم هرجور شده حتی به زور

حالا که نیستی لا اقل تسکین به فلب من بده

اون که نخواست پیشم باشی حالا کجاست صبرم بده

چه جوری باور بکنم رغیب من نازت کنه

شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه

یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم

منم قول دادم که دیگه عکستو بغل نگیرم

تو دعات گرفتو مردم اما عاشقم هنوزم

با همون یه قاب عکست میگذزونم شبو روزم

لحظه های آخر تو میره از یادم به سختی

بدرقت اومدم اما دست تکون ندادی رفتی

یه دلخوشی دارم هنوز حالا که دارم مییمیرم

هروقت که بارون بباره تورو کنارم میبینم

نگاه به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید

رفیق من رفته سفر چندروزی خاکم نکنید

شاید خوشش نیاد که من تو خاکو خون پیرهنم

مردم چرا اون نمیاد با گل سرخ به ذیذنم

توقع داشتم میمیرم حداقل نگام کنه

اما نیومد لحظه ای با جسمم وداع کنه

آرمین:

چیه چیزی شده چرا ساکتی دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی

شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی شادیاتئ تقسیم میکنی با یکی

دیگه که دوسش داریو تو روش حساسی

روش داری عقاید خیلی شیکو وسواسی

انقدر اونو میخوای که اگه بامن بودیو منو اتفاقی جایی دیدی نشناسی

گفتم غرورمم زیر پاهات بذار له بشه

رفتی نذاشتی حتی دوستیمون به سال بکشه

تو عین نداریا واسه تو هرکاری کردمو بی معرفت نیومد یه بار به چشت

هرچی راجبت فکر میکردم شد نقش برآب

آواره آمارت بدجور همه جا پخشه الان

کاری کردی که حتی زندگی سخت شه برام

بگو بینم کی تو زندگیت پر نقشه الان

اونم مثل منه و تعصب داره رو تو

دوست داره همه جوره حفظ کنه آبروتو

مثل من حاظره با دنیا هم عوض نکنه حتی یه دونه از اون تار موتو

یا که برعکس نسبت یه تو بی ارزشه

بگو چی کم گذاشتم واست این رسمشه

که جواب خوبیمو بدی با بدیات

مگه نمیگفتی فرق کردی با قدیمات

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت 1:25  توسط tabassom  | 

سلام

خوبین؟؟؟؟

وب پری جووووون فیلتر شده بود این ادرس جدیدشه

http://www.paary2.blogfa.com/

از این به بعد هر وقت فیلتر شد یه شماره به ادرسش اضافه کنین

منم قول میدم تا اخر هفته یه اپ جانانه کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 12:21  توسط tabassom  | 

تولد.......... تولد.....................

سلام بچه ها تولدمه................................... 19 آذر به دنیا اومدم تبریک نمیگین؟؟؟؟

خواستم به مناسبت تولدم آپ کنم آماده این؟؟؟؟؟

 

نامه به مخاطبم:

سلام

حالم شبیه آنانی است که فقط خودشان تولدشان را می دانند و از امسال تصمیم دارند خودشان هم از قصد آن را فراموش کنند یا لااقل وانمود کنند که یادشان نیست به دنیا آمده اند..

گریه ی بغضم درآمده است و نمیدانم دیگر با چه زبانی صدایت بزنم تا بیایی؟؟؟

به خدا تمام شدم تمامش کن این دوری رو!

عکس هایت هم پر از لکه های گریه است و در نبودنت با من همدردی میکنند...

فکر کردی مرگ فقط این است که جسمی با چشمانی بسته را زیر خاک کنند و برایش گریه کنند؟؟ نه فقط این نیست

مرگ یعنی بدانی کسی بی تو و بی ستاره ات هفت آسمانش تاریک است خورشید نمیشناسد لحظه نمی فهمد ساعتش روی آخرین لمس حضورت مانده است و این هارا بدانی و بگذاری به همان حال بمیرد!

اما ته دلم قرص است که نمیدانی اگر میدانستی حالم اینگونه نمیماند.

تو نمیدانی من چه میکشم....چیزی فراتراز درد....بالاتراز زجر..... حتی این ها هم برایم شیرین هستند چون به خاطر توست.......

شاید به خودت بگی چه لحن غم انگیزی!!! اما نه نگو چون نمیتوانم علتش را بنویسم آخه نوشتنی نیست و دستانم یاری نمیکنند بس که طولانی است...

اما در هر حال امشب شب تولدمه و انتظار یه تبریک از تورا داشتم

اما حق با توست تو که نمیدونستی امشب شب تولدمه اما دوستانم بهترین دعارو واسم کردند که سال دیگه کنارم باشی

آمین..........

حاضرم هرجا که میرم به خاطرت گریه کنم

بگم که محتاجتمو به شونه هات تکیه کنم

 

در آخر یکی از دوستان خوبم به نام شاهین ازم خواست که این شعرهارو بذارم تو آپم و من هم اینکارو کردم

بخونیدش:

یه حلقه توی چشم من

یه حلقه توی دست تو

هر چی بخوای همون می شم

فقط نرو

نفس نفس ازم نپرس

نذار بیفتم از نفس

نگو که عشقمون فقط

یه خاطرست

 

سکوت من یه فریاده

واسه قلبی که خاموشه

تو این دلخستگی یادت

هنوز با من هم آغوشه

توی این شبای دلتنگی

من از قسمت گریزونم

تو نیستی و نمی دونی

من عاشق پریشونم

من عاشق پریشونم

حتی یه ذره از دوست داشتنم نسبت بهت کم نمیشه......مطمئن باش!!

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 1:23  توسط tabassom  | 

سلام

با همه قهر حتی با تو

این دفعه با توهم قهرم نپرس چرا که خودت بهتر از هرکسی میدونی

میدونی چقدر نگرانم کردی؟

ای کاش...

ای کاش میتونستم مثل شمع بسوزم و آب بشم. باز هم تو اون شرایط سخت تنها موندم اما خدا باهام بود و کمکم کرد.

میدونی قشنگترین تولد چه وقتیه؟

شب آغازین بی دغدغه موندن تو گهواره یا شایدم قشنگترین تولد ها آنهایی است که من تو خیالم واسه تو میگیرم یا تو واسه من.....

مدت هاست هر چقدر میگذره بی دلیل بیشتر دوست دارم اما این بار نه مثل مجنون!مثل خودم دوست دارم

اما اون روز یه کم دلم ازت گرفت...

اما اینو بدون حتی یه ذره از دوست داشتم نسبت بهت کم نشده و نمیشه... مطمئن باش

پس

با همه قهر به جز تو

یعنی آشتی

چون ارزشت خیلی زیاده

کسی که دست خودش نیست اما اگه خودش نخواد هم همیشه به تو فکر میکنه...!

 دوست دارم یعنی:

د.

داشتن تو حتی لحظه ای به تمام عمر بی کسی من می ارزد

همچون دیوانه ای که لحظه داشتن را در تمام رویاهایش باور دارد

 

و.

وابسته تپشهای قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من

 حیات می بخشد

 

س.

سر سپرده برق نگاه توام لحظه ای که مرا در اغوشت مهمان کنی

 

ت.

تک سناره شبهای بی فانوسم شدی

روزی که از خدا نکه ای نور طلب کردم

 

د.

دوری از تو را باور ندارم حتی در رویا

 

آ.

آرام دل بی قرارو عاشقم در چشمان تو موج میزند

وقتی به دریای نارآم اشکهایم مینگری

 

ر.

رازه مرگ دلتنگی هایم روزی است که دستان سرد تو پناه

دستان سردو بی نصیبم باشد

 

م.

مهتاب میسوزد تا ابد در آتش عشقت

که درد را به جان خربده است در بازار عاشقی

*ساده نمیشه تو رو داشت

باید پیشت ستاره کاشت

ماهو باید از اسمون

تو قاب چشم تو گذاشت

من از تو دل نمیکنم

عاشق ترینه تو منم

 

*وقتی نیستی نگاهم دست خالی به چشمانم بر میگردد

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هايت گريه كردم.....
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 0:57  توسط tabassom  | 

سلااام امروز تولد یار همیشگیم یعنی دختر داییم مهتابه

عزیزم برای جشن میلاد تنت چیزی ندارم که تقدیمت کنم جز صندوقچه ای که در شهر عاشقان آن را قلب می نامند

به همین مناسبت آهنگ جدید آرمین به اسم چیزی شده رو گذاشتم رو وبم چو دوست داشت بشنوه

                                     مهتاب جوووون تولدت مبارک

                

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 22:40  توسط tabassom  | 

سلام خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اومدم تو شادیم شریکتون کنم چون دوستیم دیگه

ممنون دوستای گلم که به وبم میاین

تو این یه هفته حالم خیلی بد بود اما.........

الان خوب شدم چون یه چیزایی شنیدم هوراااا

خدایا ممنون که کمکم کردی از اینکه همیشه حواست به من هست مرسی

cartpostal-vv44.tk

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 1:14  توسط tabassom  | 

 یه مدت نمیام چون اصلا حالم خوب نیست.

شرمنده نتونستم جواب نظرتونو بدم.واقعا حالم خوب نیست

دعا کنین خواهش میکنم

من واقعا حالم بده میخوام با یکی حرف بزنم اما نمیدونم کی

 تنها امیدم تویی خدا الان بهت احتیاج دارم کمک کن........

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 3:53  توسط tabassom  | 

دلم هواتوکرده.....دلم برات تنگ شده
فقط همین....!!!
 
 
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
 
کجا بــودی وقتی برات شکستـم یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد


کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات شبا نشستم به هوای چشمـــات


کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم 


ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم


کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم


کجا بودی وقتی اشکــام میریخت خون جای گریه از چشام میـریخت


کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد


کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم


خنده واسه همیشه از لبـام رفت


رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 1:51  توسط tabassom  | 

سلام به همه........

بچه ها یه مدت کوتاه نیستم

برگشتم سر میزنم ولی شما بیاین وبماااااااااا

زود میام

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 2:42  توسط tabassom  | 

عزیزم تو جاده ی فدا شدن

اون که هرگز نمیشه خسته منم

اونیکه با صد امید وآرزو

دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی

تو یه احساس عجیبی

                                نکنه فرشته ای تو.....

تا ندای عشق رسید بر من

شوق زندگی دمید بر من

آخه تو پاک و نجیبی

تو یه احساس عجیبی

                               نکنه فرشته ای تو.....

میخوام تو دریای چشات

تا جون دارم شنا کنم

میخوام حساب خودمو

از عاشقا جدا کنم

فدا شدن برای تو

دلیل زنده بودنه

میخوام عشقو جونمو راهیه قصه ها کنم

آخه تو پاک و نجیبی

تو یه احساس عجیبی

                             نکنه فرشته ای تو.....

 

با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم

 نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم

چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند

دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم

 تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده

گوشه کوچه می شینم ازغم تو زار میزنم

 کارت پستال درخواستی-وو44.بلاگفا

تقدیم به عشقم

حاضری جون فداش کنی ، وقتی کسی رو دوس داری

حاضری دنیارو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه  

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه   

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی        

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشمای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس داشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه ، همخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن

کارتو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه رو به روت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی آگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی ، اما بازم بگیری دستت تفنگ

حاضری هر چی گل داریم ، دونه به دونه بشمری

بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوس داری ، معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی

+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 2:5  توسط tabassom  | 

حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم

بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم
اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی
اگه غمگین باشم دلیل این غمم تویی
اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای موج تویی
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 2:39  توسط tabassom  | 

                  ازدرد سخن گفتن و از درد شنیدن

                                                      با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

امروز یاد اون روزی افتادم که داشتم از شادی پر در میاوردم.روزی که دوستت گفت من باهاش حرف میزنم.شمارتو بهم داد.

من زنگ زدم بر نداشتی.دلم مثل سیرو سرکه میجوشید.شب بهم میس انداختی.یادته؟ یادت هست یا نه...

من بهت زنگ زدم باهات حرف زدم اما حرف دلمو نزدم.گذاشتم روزی بهت بگم که میخوام ببینمت.وای خدا اون شب وقتی قطع کردم میپریدم تو اتاقم بالا و پایین میخواستم داد بزنم. درست مثل وقتایی که میدیدمت دوست داشتم قش کنم واست اما نمیشد....

وقتی چند روز بعد دوباره بهت زنگ زدم و داشتم باهات حرف میزدم ضربان قلبم تند شد.دستام میلرزید اما دم نزدم.توهم متوجه لرزش صدام نشدی.شایدم شدیو به روی خودت نیاوردی!آره؟

یادته میخواستم در مورد دوستت بهت یه چیزی بگم؟

گفتی:بگو.

گفتم:میترسم بهش بگین.آخه من یه دخترم اگه بگین واسم بد میشه.

گفتی:به من اطمینان کن.من میفهمم که تو دختری پس بهش نمیگم.

وقتی گفتی بهم اطمینان کن دلم انقدر گرم شد که نگو و نپرس چقدر.

گفتم:دوستت با من بد حرف میزنه.بهم بی احترامی میکنه.

گفتی:شاید تو چیزه بدی گفتی اما من گفتم نه من چیزی نگفتم.گفتی پس تو حال خودش نبوده.منم گفتم عیبی نداره.

بهم گفتی اگه کار نداشته باشم 5شنبه بیا سر قرار..یادته؟منم خیلی واسه اون روز بیقرار شدم.میخواستم هر طور شده بیام.

وقتی بهم گفتی که خودت فردا زنگ میزنی خبر میدی بال درآوردم.فرداش از صبح تا شب چشمام رو گوشی بود اما زنگ نزدی...

بالاخره خودم زنگ زدم.دوباره دستام میلرزید.داشت نفسم بند میومد که برداشتی .گفتی شرمنده کار داشتم یادم رفت

منم چون میدونستم معمولا کار داری ناراحت نشدم.حتی اگه کارم نداشتی باز از دست تو ناراحت نمیشدم.گفتی 5شنبه نمیتونی بیای.

باشه واسه یه روز دیگه.یادته؟؟منم امیدوار نشستم منتظر اون یه روز که هنوز نرسیده.آخه تو رفتی سفر و گوشیت خاموش شد. یادته یا نه......

هرچقدر از دوسست سراغتو گرفتم یا میگفت هنوز نیومدی یا میپیچوند.آخرشم نفهمیدم دوستت سر کارم گذاشته بود یا خودت بودی که بامن حرف زدی.

فکر کنم سر کارم گذاشته بود.اما همینم واسم خوب بود که لااقل واسه حدود 1 یا 2 ماه فکرم آروم بود..وای خدا چه خوب بود اون روزا.خیالم خیلی راحت بود.شبا آروم تر بودم.وقتی باهات حرف میزدم خیلی خوش حال بودم.وقتی بهم میس مینداختی انگار دنیا رو بهم دادن.اما دیگه این جوری نمیخوام خیالم راحت باشه.

من وجود خودتو میخوام. وقتی برگردی میخوام به اندازه ی یه عمر باهات حرف زنم.تک تک ثانیه های بی تو بودنمو واست تعریف کنم.میخوام بهت بگم که چی به روزم اومد اما هرچقدرم که سخت بود واسم شیرینی داشت و داره.چون لیاقتشو داشتی.... داری.... خواهی داشت....

gv

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 2:8  توسط tabassom  |